تبليغاتX
شعر

محمد اسماعيل رضوانی, پژوهشگر برجسته تاریخ و استاد سابق دانشگاه تهران, ، فرزند جعفر ، در‎ ۱۰ ‎اردبيهشت ۱۳۰۰ در روستای خراشاد ( ۲۴ كيلو متري جنوب شرقی ‏بيرجند ) بدنيا آمد . پس از‎ ‎آنكه پس از پایان تحصیلات مقدماتی در بیرجند و اخذ دیپلم , به استخدام وزارت فرهنگ در آمد و به كار ‏تدريس‎ ‎در مدارس خراشاد و بيرجند پرداخت. رضوانی سپس به تهران آمده و به تحصيلات خود ادامه‎ ‎داد و توانست ‏دوره ليسانس ، فوق ليسانس و دكترا را طی كند. وی مدتها در دانشگاه‎ ‎ملی و دانشگاه تهران به تدريس ‏مشغول بود و پس از آنكه به درخواست خود در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد ، تا‏‎ ‎پايان عمر به تحقيق

تصویری از دکتر رضوانی
تصویری از دکتر رضوانی

و پژوهش در زمينه تاريخ ‏ایران پرداخت. رضوانی ستونی محكم برای رشته تاريخ ايران محسوب می شود و بدین سبب پدر علم تاریخ معاصر ایران نام گرفت. از وی همچنین به عنوان پدر تاریخ مطبوعات ایران نام برده می شود. [۱] محمد اسماعيل رضوانی‎ ‎سرانجام در ۵ فروردين ۱۳۷۵ در تهران فوت نمود.

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:59 |

محمد حسن گنجی، (متولد ۱۲۹۱ در بیرجند) تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در موطن خود و تحصیلات عالی را در تهران (دارالمعلمین عالی ۱۳۰۹-۱۳۱۲)، انگلستان (۱۳۱۲-۱۳۱۷) و آمریکا (۱۳۳۱-۱۳۲۳) در رشته جغرافیا با تأکید بر اقلیم شناسی انجام داده و پایان نامه او درباره آب و هوای ایران به زبان انگلیسی به چاپ رسیده‌است. او از سال ۱۳۱۷ تا ۱۳۵۴ در خدمت دانشگاه تهران به تدریس اشتغال داشته و اول کسی بوده‌است که جغرافیای نوین را وارد برنامه‌های دانشگاهی کرده‌است. وی مراحل دانشگاهی را از دبیری تا معاونت دانشگاه طی کرده و در سال ۱۳۵۴ با اخذ درجه استادی ممتاز بازنشسته شده‌است.

او از سال ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۷ مدیریت اداره کل هواشناسی را عهده دار بوده و در واقع بینانگذار سازمان هواشناسی ایران بوده‌است. در همین سالها او ۴ سال ریاست منطقه آسیا را در سازمان هواشناسی عهده دار بوده و از همان سال رابطه خود را با همان سازمان حفظ کرده‌است. وی چندین کتاب -از جمله اطلس اقلیمی ایران - و بیشتر از صد مقاله به زبانهای فارسی و انگلیسی منتشر ساخته و به همین مناسبت در سال جاری برنده جایزه ۲۰۰۱ سازمان هواشناسی جهانی شده‌است

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:25 |

مرتضی حسن پور فرد خراشاد، (۱۳۲۱ - )، اولین پرستار مرد ایرانی [۱] و از پژوهشگران این رشته می‌باشد.

وی در سال ۱۳۲۱ در روستای خراشاد از توابع شهرستان بیرجند به دنیا آمد. وی پس از اتمام تحصیلات مقدماتی در زادگاه خود، جهت تکمیل تحصیلات عازم آمریکا شد. سپس با اخذ مدرک کارشناسی ارشد پرستاری از دانشگاه کالیفرنیا جنوبی، در سال ۱۳۴۶ به ایران بازگشت و به عنوان عضو هیئت علمی، در دانشگاه علوم پزشکی مشهد به تدریس پرداخت.

حسن پور به عنوان اولین پرستار مرد، با تحصیلات آکادمیک در ایران، تا سال ۱۳۴۸ در سپاه بهداشت بندرعباس مشغول به خدمت بود و سپس در دانشگاه علوم پزشکی مشهد، به تدریس پرداخت. وی علاوه بر ریاست دانشکده پرستاری و آموزشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، دوره های کارشناسی پرستاری را در دانشگاههای شهرهای بیرجند، سبزوار، گناباد و رشته های کاردانی رادیوتراپی ، رادیولوژی و تکنیسین اتاق عمل و کارشناسی علوم آزمایشگاهی را در دانشگاه علوم پزشکی مشهد، راه اندازی نمود.[۱]

حسن پور علاوه بر اینکه دارای تالیفاتی در زمینه پرستاری می باشد، از سال ۱۳۸۰، کلاسهایی را در جهت سلامت فردی و اجتماعی، برای دانش آموزان مناطق محروم شهری و روستایی برگزار می کند. وی پس از بازنشستگی در سال ۱۳۸۴ ، هم اکنون به تدریس و پژوهش در زمینه پرستاری ادامه می دهد.

سازمان نظام پرستاری ایران، در سال ۱۳۸۶ از وی به عنوان اولین پرستار مرد ایران، تقدیر به عمل آورد.

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:18 |

سیما بینا آهنگساز و خواننده آوازها و ترانه‌های محلی ایران به سال ۱۳۲۳ هجری خورشیدی در بیرجند زاده شد و از کودکی در کنار احمد بینا پدری که استاد موسیقی سنتی و شاعر و آهنگ ساز ترانه‌های اولیه او بود رشد کرد.

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:12 |

اسدالله خان علم امير قاينات، مرداد ۱۲۹۸ بیرجند - ۱۵ فروردين ۱۳۵۷تهران، يکی از مهم‌ترين چهره‌های سياسی دوران محمدرضاشاه پهلوی. نخست وزير ایران از سال ۱۳۴۱ تا سال ۱۳۴۲ خورشيدی. پسر محمد ابراهیم خان علم امير قاينات «شوکت الملک دوم».

اسدالله علم
اسدالله علم

امير اسدالله در دانشکده کشاورزی کرج آموزش دید. در سال ۱۳۱۸ با ملک تاج، دختر قوام الملک شيرازی ، عقد زناشويی بست. پیش از آن پسر قوام الملک با اشرف پهلوی ازدواج کرده بود. در سال ۱۳۲۵ امير اسدالله فرماندار سيستان و بلوچستان شد، در سال ۱۳۲۹ وزير کشاورزی و چندی بعد وزير کشور شد. از سال ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۴۱ شغلهای مختلف دولتی داشت. از ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ نخست وزير بوده. از سال ۱۳۴۲ تا سال ۱۳۴۵ رئیس دانشگاه پهلوی شيراز بود. از سال ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ امير اسدالله وزير دربار ایران بوده. وی در فروردين سال ۱۳۵۷ درگذشت.


امير اسدالله از نوجوانی به دربار آمد و شد داشت و با محمدرضا پهلوی آشنا بود. به گفتهٔ برخی او تنها دوست شاه بود. علم در دوره نخست‌وزیری محمد مصدق به شاه کاملاً وفادار بود.در جریان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علم نقش فعالی ایفا کرد و پس از کودتا نیز به گفته ارتشبد فردوست : سهم اساسی در برکناری سپهبد زاهدی از مسند نخست‌وزیری داشت. در دوره نخست وزيری خود، در ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ تظاهرات طرفداران روح الله خمينی را با موفقيت سرکوب نمود.

مهم‌ترین وقایع دوران نخست‌وزیری او تصویب طرح لایحه انجمن ایالتی و ولایتی، اعتراض روحانیون و لغو این لایحه، رفراندوم ششم بهمن و همچنین سرکوب قیام پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ و تبعید روح الله خمینی بود. علاوه بر وقایع فوق انتخابات دوره بیست و یکم اسدالله علم پس از استعفا از نخست‌وزیری، ریاست دانشگاه پهلوی شیراز را برعهده گرفت مجلس شورای ملی و دوره چهارم مجلس سنا را پس از دو سال فترت انجام داد. و در آبان ۱۳۴۵ به وزارت دربار منصوب شد. تاجگذاری محمدرضا پهلوی و جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی در دوران وزارت دربار او انجام شد.

علم به علت بیماری سرطان خون و ترک کشور جهت معالجه از سوی شاه کنار گذاشته شد و به جای او امیرعباس هویدا به وزارت دربار منصوب شد. علم در ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ درگذشت. او از دوستان بسیار نزدیک و محرم اسرار محمدرضا پهلوی بود که از خود یادداشت‌های محرمانه‌ای به جا گذاشته است. این یادداشت‌ها به عنوان گزارشی دقیق از وضعیت دربار پهلوی و شخص شاه اعتبار زیادی دارد. يادداشت‌هایی که سال‌ها بعد دکتر علی نقی عاليخانی آن‌ها را ویرایش کرد و کتاب «يادداشت های علم» را درآورد.

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:9 |

سید محمد تدین بیرجندی (۱۲۶۰ - ۱۳۳۰) در بیرجند زاده شد. وی رئیس و استاد برجسته ادبیات عرب دانشگاه تهران و از جمله شخصیت های برجسته و مهم سیاسی، علمی دوران قاجار و پهلوی است که نقش اصلی را در انقراض سلسله قاجار و آغاز دوران پهلوی داشت، به طوریکه از وی به عنوان بنیانگذار سلطنت پهلوی نام برده می شود. [۱]

وی در دوران مشروطه جزو مجاهدینی بود که در زمان به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی، توسط محمدعلی شاه ، به طور مسلحانه از مجلس دفاع می نمودند. تدین پس از خلع محمدعلی شاه قاجار از قدرت، به حزب دموکرات پیوست [۱] و رهبری حزب را به عهده گرفت. این حزب که بعدها به حزب تجدد تغییر نام داد، در انتخابات پنجم مجلس شورای ملی شرکت نمود و سیدمحمد تدین به عنوان نماینده بیرجند به مجلس راه یافت. [۲] وی که عالم برجسته ای در زمینه فلسفه، کلام و ادبیات عرب بود، از جمله نمایندگان روحانی مجلس شورای ملی بود که لباس روحانیت را کنار گذاشتند. [۳]

تدين که از هواداران رضا پهلوی بود پس از اینکه نایب رئیس مجلس شورای ملی گردید، در تاریخ ۹ آبان ۱۳۰۴، لایحه ای را به مجلس ارائه نمود که بر مبنای آن خاندان قاجار از سلطنت خلع گردیده و رضاخان سردار سپه به ریاست حکومت موقت می رسید. با تصویب این لایحه توسط نمایندگان، حکومت دویست ساله سلسله قاجار بر ایران به پایان رسید.[۴]

سیدمحمد تدین پس از این واقعه به ریاست مجلس شورای ملی رسید. در سال ۱۳۰۵ در کابینه مستوفی الممالک ، وزیر معارف گردید.[۵] تدین در اواخر حکومت رضاشاه در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ، به تدریس مشغول شد. وی همچنین در این دوران مدتی نیز وزیر خواروبار بود.

تدین در سال ۱۳۲۰ در کاخ دادگستری تهران، به اتهام دخالت در انتخابات و سواستفاده از خواربار محاکمه گردید که محاکمه وی ار مهمترین محاکمات تاریخ دادگستری است.[۶]

تدين که استاد ادبیات عرب دانشگاه تازه التاسیس تهران بود، در ۱۳ آذر ۱۳۲۰، به عنوان چهارمین رئیس دانشگاه تهران ، منصوب گردید. [۷] وی در سال ۱۳۲۱ در کابینه سعید سهیلی ، وزیر مشاور شد.[۸]

سيدمحمد تدين، همچنین از اعضای اولیه و پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی بود که در سال ۱۳۱۴ تشکیل شد.[۹]


سید محمد تدین سرانجام در سال ۱۳۳۰ خورشیدی و در سن ۷۰ سالگی در تهران درگذشت.

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:5 |

محمد ابراهیم خان علم، (۱۲۵۹ - ۱۳۲۲) مشهور به شوکت الملک دوم ، زمیندار بزرگ و حاکم منطقه بیرجند، جنوب خراسان و سیستان، در سال ۱۲۵۹ خورشیدی در بیرجند زاده شد. وی از چهره‌های موثر در تاریخ ایران در اواخر دوران قاجار و اوائل دوران پهلوی بود.

وی از خاندان عرب خزیمه علم بود، که تبارشان به خازم بن خزیمه سردار عرب و فاتح خراسان می‌رسید. این خاندان بیش از هزار سال در منطقه خراسان سکونت داشته و از اواخر دوران صفوی تا پیروزی انقلاب، حکومت را در جنوب خراسان و سیستان در دست داشتند. خاندان خزیمه پس از وصلت با طایفه عرب علم به «علم» یا «خزیمه علم» شهرت یافتند. محمد ابراهیم خان علم، در جوانی به قدرت رسید و به فرمان مظفرالدین شاه به حاکم بیرجند و جنوب خراسان گردید و لقب شوکت الملک دوم به وی اهدا گردید.

او و خاندانش، مشهور به همکاری با سیاست‌های بریتانیا در ایران بودند. پس از امضای معاهده سال ۱۸۵۷ پاریس، بین ایران و انگلستان كه به موجب آن ایران از كلیه حقوق خود بر هرات و افغانستان چشم پوشید،‌انگلیسیها در راستای استراتژی منطقه‌ای توجه خود را به نواحی شرقی ایران به ویژه خراسان و سیستان معطوف داشتند. در نتیجه در سال ۱۸۷۲ میلادی، دولت بریتانیا، پیوند پنهانی را با امیرعلم خان حشمت‌الملك برقرار كرد و مقرر شد با پول انگلیس یك ارتش محلی در آن منطقه تأسیس شود و مرزهای شرقی ایران را حفاظت كند و در عین حال سدی در برابر توسعه طلبی روسیه تزاری در جهت مستعمره هند باشد.

در پی این سیاست خاندان علم سلطه بی‌رقیب خود را بر سراسر خطه شرقی ایران برقرار ساخت و به یك دولت خود مختار محلی تبدیل شد. ناصرالدین شاه این نقش خاندان علم در ۱۸۷۴ میلادی به رسمیت شناخت و وی را به سمت امیر تومانی قشون ایران منصوب كرد.[۱]

در اواخر دوران قاجار، به حمایت از رضاخان سردار سپه برخاست و در جریان قیام کلنل محمد تقی خان پسیان همراه دولت مرکزی، با او مقابله کرد. شوکت الملک، از پشتیبانان رضاشاه بود [۲] که پس از به قدرت رسیدن وی، و با توجه به ترس شاه از نفوذ وی در منطقه شرق کشور، به تهران فراخوانده شد.

او در دوران رضاشاه پهلوی، مدتی استاندار فارس و سپس وزیر پست و تلگراف گردید.[۱]

پایه‌گذاری مدرسه شوکتیه، سومین مدرسه پس از دارلفنون و رشدیه، اولین سازمان آبرسانی کشور و لوله‌کشی آب بیرجند، پیش از سایر نقاط ایران و فرودگاه بیرجند، سومین فرودگاه کشور، از مهمترین اقدامات وی در بیرجند بود.

شوکت الملک دوم، ۴ فرزند داشت که همگی در بیرجند متولد شده و در مدرسه شوکتیه تحصیل نمودند. تنها پسر وی، اسدالله علم، نخست وزیر و از دوستان نزدیک محمدرضاشاه پهلوی گردید، به طوری که نقش مهمی در تصمیم گیریهای محمدرضا شاه داشت .

وی سرانجام در سال ۱۳۲۲ درگذشت.

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:2 |

حکیم سعد الدین نزاری قهستانی از سرایندگان بزرگ نیمه دوم سده هفتم و آغاز قرن هشتم, در سال ۶۵۰ هجری قمری در خانواده ای اسماعیلی در بیرجند متولد شد. نزاری را نخستین نویسنده دوره بعد از الموت دانسته اند که زبان شعر و تعبیرات و اصطلاحات صوفیان را برای پنهان کردن عقاید اسلامی بر گزید.

وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین, به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت.او از جوانی به دیوانی روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان, اران, گرجستان, ارمنستان و باکو رفت و پس از دو سال به قهستان بازگشت و به خدمت امرای خاندان کرت در آمد. اما معاندان وی , ملوک کرت را بر وی برانگیختند تا جایی که معزول و اموالش مصادره گشت. نزاری سالهای پایان عمر خود را به انزوا گذراند و به شغل کشاورزی پرداخت. در نام وی و پدرش در برخی منابع اختلاف وجود دارد. گویند که از فرقه اسماعیلیه و از مریدان نزار بن مستنصر بالله فاطمی در مصر بود. وی دارای 3 فرزند پسر بود که یکی از آن­ها در عنفوان جوانی در گذشت . [۱]

بسیاری از شعرا و نویسندگان از آن جمله جامی, شاعر و عارف نامدار سده نهم برخی از اشعار حافظ را متاثر از اشعار حکیم نزاری می­دانند و به عبارت دیگر معتقدند که حافظ از شیوه نزاری پیروی کرده است.

نزاری هم عصر سعدی بوده است. در کتاب تاریخ آل یاسر مشهور به حسامی واعظ، ضمن بیان هم عصری حکیم نزاری با سعدی آمده است که این دو با هم در شیراز و بیرجند صحبت داشته­اند و شیخ یکی دو نوبت به عشق صحبت با او از شیراز به بیرجند آمده و ذکر او را در منظومات خود آورده است.

از تالیفات مهم حکیم نزاری به دیوان­های زیر می­توان اشاره کرد:

- سفرنامه - ادب نامه - ماجرای شب و روز - مثنوی ازهر و مزهر - دستورنامه که مشهورترین مثنوی نزاری می­باشد. [۲]

حکیم نزاری در سال ۷۲۰ و یا ۷۲۱ قمری چشم از جهان بسته است . آرامگاه وی در بیرجند و در خیابانی که به نام و افتخار او نامگذاری شده , واقع است.

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 9:57 |
مولانا محمد پسر حسام الدین شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند واقع است.دیوان او که شامل اشعاری در قالب‌های قصیده، ترجیع‌بند، مسمط و ترکیب‌بند است. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفته است. از مهم‌ترین آثار او خاوران‌نامه است كه به تقليد از شاهنامه فردوسی سروده شده است.
+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 9:55 |

بیرجند زادگاه بسیاری از بزرگان و فرهیختگان ایرانی است. برخی از آنان که در سطح ملی شناخته شده هستند و منشا خدمات بیشمار و برجسته ای در رشته علمی و کاری خویش بوده اند، عبارتند از:

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 9:47 |
تصاويري از فروغ فرخزاد در ادامه ي مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 6:38 |
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
 از دو رویی و جفای سکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

متن كامل در ادامه ي مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 6:10 |
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

متن كامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 6:6 |
...همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست ...

متن كامل در ادامه ي مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 6:3 |
....ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم

 

متن كامل در ادامه ي مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:58 |
.....گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره بپایم نیفکند

ادامه ی مطلب--> متن کامل


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:47 |
...ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:42 |
....شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود
از دیدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
کای مرد ناشناس بنوش این شراب را
آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان
 در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
 پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست.....

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:39 |
...شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست ...[در آغوشم ]

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:34 |
....خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست...

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:31 |
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد...

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:29 |
نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش .....

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:24 |
.....کتابی خلوتی شعری سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
 چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است.....

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:21 |
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود ...

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:18 |
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:15 |
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 ز اندوه دل دیوانه رستم

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:12 |
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 5:9 |
بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
 بهر فريب خلق بگويي خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او ميگشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش
گويي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست
زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم
ماييم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
ماييم ... ما كه جامه تقوا دريده ايم
زيرا درون جامه به جز پيكر فريب
زين راهيان راه حقيقت نديده ايم
آن آتشي كه در دل ما شعله ميكشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود
 ديگر به ما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام ‚ ما
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما

 
+ نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 15:21 |
نگه دگر به سوي من چه ميكني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فربيها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
 تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو ... به سوي او مرا چه غم
تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب ز آنكه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنكه گريه ميكند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي
چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تني نبود مقصد نياز من
اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او
 
+ نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 15:18 |

و چهره شگفت
از آن سوي دريچه به من گفت
حق با كسيست كه ميبيند
من مثل حس گمشدگي وحشت آورم
اما خداي من
آيا چگونه مي شود از من ترسيد ؟
من من كه هيچگاه
جز بادبادكي سبك و ولگرد
بر پشت بامهاي مه آلود آسمان
چيزي نبوده ام
و عشق و ميل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه قبرستان
موشي به نام مرگ جويده است
و چهره شگفت با آن خطوط نازك دنباله دار سست
كه باد طرح جاريشان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون مي كرد
و گيسوان نرم و درازش
كه جنبش نهاني شب مي ربودشان
و بر تمام پهنه شب مي گشودشان
 همچون گياههاي ته دريا
در آن سوي دريچه روان بود
و داد زد باور كنيد من زنده نيستم
من از وراي او تراكم تاريكي را
و ميوه هاي نقره اي كاج را هنوز
مي ديدم آه ولي او ...
او بر تمام اين همه مي لغزيد
و قلب بي نهايت او اوج مي گرفت
گويي كه حس سبز درختان بود
 و چشمهايش تا ابديت ادامه داشت
حق با شماست
من هيچگاه پس از مرگم
جرات نكرده ام كه در آينه بنگرم
و آن قدر مرده ام
كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر ثابت نميكند

آه
آيا صداي زنجره اي را
كه در پناه شب بسوي ماه ميگريخت
از انتهاي باغ شنيديد؟
من فكر ميكنم كه تمام ستاره ها
به آسمان گمشده اي كوچ كرده اند
و شهر ‚ شهر چه ساكت يود
من در سراسر طول مسير خود
جز با گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ
و چند رفتگر
كه بوي خاكروبه و توتون مي دادند
و گشتيان خسته خواب آلود
 با هيچ چيز روبرو نشدم
 افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گويي ادامه همان شب بيهوده ست
خاموش شد
و پهنه وسيع دو چشمش را
احساس گريه تلخ و كدر كرد
آيا شما كه صورتتان را
در سايه نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت يأس آور انديشه ميكنيد
كه زنده هاي امروزي
چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند ؟
گويي كه كودكي
در اولين تبسم خود پير گشته است

و قلب اين كتيبه مخدوش
كه در خطوط اصلي آن دست برده اند
به اعتبار سنگي خود ديگر احساس اعتماد نخواهد كرد
شايد كه اعتياد به بودن
و مصرف مدام مسكن ها
اميال پاك و ساده انساني را
به ورطه زوال كشانده است
شايد كه روح را
به انزواي يك جزيره نامسكون
تبعيد كرده اند
شايد كه من صداي زنجره را خواب ديده ام
پس اين پيادگان كه صبورانه
بر نيزه هاي چوبي خود تكيه داده اند
آن بادپا سوارانند
و اين خميدگان لاغر افيوني
آن عارفان پاك بلند انديش؟
پس راست است ‚ راست كه انسان
 ديگر در انتظار ظهوري نيست
و دختران عاشق
با سوزن دراز بر و دري دوزي
چشمان زود باور خود را دريده اند ؟
اكنون طنين جيغ كلاغان
در عمق خوابهاي سحرگاهي
احساس مي شود
آينه ها به هوش مي آيند
و شكل هاي منفرد و تنها
خود را به اولين كشاله بيداري
و به هجوم مخفي كابوسهاي شوم
تسليم ميكنند
 افسوس من با تمام خاطره هايم
از خون كه جز حماسه خونين نمي سرود
و از غرور  ‚ غروري كه هيچ گاه
خود را چنين .........

+ نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 15:16 |

onLoad and onUnload Example


www.irLearn.com

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد JavaScript Codes
JavaScript Codes